اگر یادتان ماند و باران گرفت..
دعایی برای بیابان کنید...
...
دخترم..
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد ..
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند .
به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت
و پوشیده تر و باکره تر بازگشت .
اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند ...
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ،
تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در اینباره مال ده سال پیش باشد .
مال دوران پوشیدگی .. نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
"برگرفته از نامه چارلی چاپلین به دخترش"
از ستاره پرسیدم : عاشق شدی؟
گفت: آری ، عاشق ماه شدم..
به ماه گفتم:
ستاره عاشق توست..
گفت:
سالیان است که از عشق خورشید خواب ندارم...
...
بچه ها به شوخی به قورباغه ها سنگ میزنند..
قورباغه ها جدی میمیرند...
"اریش فرد-آلمان"
...
...اگر هدف در یاست ، باید به رود پیوست...
...
سفری کوتاه به روزگار جوانی
گرچه زود گذشت، اما روشن بود و قابل لمس...
مانند صحنه های فیلمی که به سرعت از برابر چشمانت رد می شود..
خیابانها همان نبودند..آدمک ها هم همین طور...
همه چیز فرق کرده بود..شاید هم نکرده بود..
گویا همه در تکاپویی روزا فزونند برای عوض شدن
..برای بزرگ شدن..
برای زیبا شدن..
افسوس که همگی اینها سرابی بیش نیست...
گردشی کوتاه در خیابانها .. همان طور باریک و پر خاطره..
درختها همچنان بی برگ و بار ..اما سایه هایشان هنوز جایگاه استراحت خستگان جوان بود..درست مثل سالهای جوانی !
محل امن دانشگاه ! هم همچنان خاکی و داغ..درست مانند سالهای جوانی !
اما اینبار خالی از هیاهو..
کافی شاپها هم که درست مثل آن روزها شلوغ ..
اما ساده در برابر پایتخت..درست مانند سالهای جوانی !
هوا هم همچنان دلگیر و گرم..
اما برای آنان که مسافر تازه این شهر بودند شور به خصوصی داشت..
اما من در نفس اول باز هم احساس کردم موجی از دلتنگی به ریه هایم وارد شد..
درست مثل روز اول این شهر کذایی در سالهای جوانی !
هیچ چیر عوض نشده بود ..اما انگار که همه چیز رنگ عوض کرده بود !
شاید هم عوض شدنها به چشم من نمی آمد..
انگار میخواستم خیابانهای شلوغ شهر صنعتی !! اراک را همان طوری ببینم که میدیدم...
نمیدانم...
...
تنها چند قدم کوتاه در خیابانهای شهر و بسیاری دیدنها و ندیدنها ...
...
...
اشکها و لبخند ها ی بسیار که در این شهر دیدم..
نا مردمی ها و دوست داشتنها ی به یاد ماندنی لمس کردم..
خسته می شدم..اما باز می دویدم..
...
و بازگشت...
اینبار شاید برای همیشه...
...
بگذریم !
خطیبی که با دل ِپر از خانه بیرون زده بود
فریاد زد:
" زن ها افسار پاره کردهاند " !
جماعتِ چادرپوش برآشفت :
چه بی نزاکت!
مردها هرگز ادب نمی شوند..
و خانمی که تنها دو چشم بود
با بغل دستیش گفت:
آقا درست میگوید..
آنها بهتر از ما میشناسند
چارپایانی را
که سالها
در زنجیر داشتهاند...
...
شعر: مهری کاشانی
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد..
پرسیدی:
" مزاحمتان که نشدم؟ "
خندیدم :
"نه ! اصلا" ! . . .
شعر: سارا محمدی
... نوشتن ، بیرون جهیدن از صف مردگان است...
"کافکا"

به کوروش به آرش به جمشید قسم
به نقش و نگار تخت جمشید قسم..
که ایران همی قلب و خون من است
گرفته ز جان از وجود من است...
...
آغاز سال ۳۷۴۵ زرتشتی برابر با ۱۳۸۶ خورشیدی
که با نام پرصلابت کوروش بزرگ مزین گشته است ،
بر تمامی آریاییان مبارک...
...
ما نقش قهرمان را بازی می کنیم چون ترسوییم..
نقش قدیس را بازی می کنیم چون شریریم..
نقش آدمکش را بازی می کنیم،
چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم..
...
و اصولن از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه تولد دروغگوییم...
( فیلسوف محبوبم" ژان پل سارتر" )
" ...چه کسی مرا تنها آفرید ؟ "
...
فریاد میزد خدایی ، که از تنهایی خسته شده بود . . .
روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.
دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.
خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد
او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ..اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد
روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.
اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند.
پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد..وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم..
همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم..تنها یک خواسته دارم
من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.
هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.
دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت..
دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند..!
اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ..اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید..او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد...
تا روز موعود ..که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند...
یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز..
اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد..تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند..
شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد...سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد..پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده...
همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند..که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود..
در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !
و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود..پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .......
شمعی بود و خلوتی...
آسمانی بود و سکوتی...
و من میزبان این جمع نا خشنود و خود میهمانی که زود آمدم و .... زود خواهم رفت...
26 خزان را دیدم..درختان عریان بی حیایش را و نیمکت های سردش را...
بی آنکه بدانم آمدنم بهر چه بود...رفتنم از بهر کجاست...
آرام آمدم...می دانم .آرام تر باز خواهم گشت...
پایولوی محبوبم می گوید: هرکسی را از زمان آمدن وظیفه ایست بس مهم...آنکه بداند چرا آمده و کارش در این عالم چیست...
...
دوستانی ساده دورم را گرفتندو گفتند و خندیدند و خواندند..
هر کسی بر درد خویشتن خندید... و من نیز...
می اندیشم...نه به خاطرات مدفون شده ام از روزگاری که دیگر نیست..
به روزگاری می اندیشم که در راه است...
به جماعتی که فرهاد هم حوصله شان را نداشت...
همان جماعتی که هیچ گاه با من نبودند...
روز تولد من برای هر کس جلوه ای داشت..
دوستی قدیمی خواهان شاد بودنم شد..
پزشک دلسوزم گفت از امروز بخواه..از امروز که دوباره آمدی
مادر گفت روز میلاد نور مبارک !
پدر چند شاخه رز زرد را به دستانم سپرد...
همسالی گفت عوض شو..تو می توانی !
همکاری درخواست کرد که کتابهای هدایت را به سطل زباله بسپارم..
دوستی دیگر خواست که در کنارم بماند و از نخستین روز 27 سالگی ام همراهی ام کند !
استادی گفت بمان ...و بخواه که چاکرای چهارمت را فعال کنی!!
و رفیقی؟ دوستی؟ مشتاقی؟نا رفیقی؟ نگاهم کرد و ساکت ماند..نگاهی ماندگار .. ماندگار و کثیف..کثیف و به یاد ماندنی.. به یاد ماندنی و بد سرانجام...
دلتنگام و اندوهناک
و در این دقایق دشوار
که درونام در تلاطم است
دیدار هیچکسی را نمیخواهم..
آرزو!
چه سود از آرزوهای بیهوده و جاودان
سالها از پس هم میگذرند
"همهی بهترین سالهایم"
دوست بدارم؟
چهکسی را؟!
در کوتاه زمانی که پیش روی منست
بیتابی این رنج بزرگ را بر نمیتابم
و میدانم که عشق جاودان، ناممکن است
هیچ تابهحال به تماشای خودت نشستهای؟
به تماشای چهرهای
که خاطرهای از دیروز در خاطر ندارد
شادی، اندوه، و همهچیز
در نگاه تو هیچ است
و عشق؟!
بیماری شیرینی که دیر نخواهد پایید
تا به اشارت عقل به پایان رسد
و زندگی
همچنانکه با نگاهی سرد به جهان مینگری
یک شوخی پوچ و احمقانه است...
(شعر: لرمانتوف - ۱۸۴۰)
...جان من
آن قدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد...
فردی با تلاش و کوشش خود را به بالای آسمان خراش رساند
و خواست همچون موسی با خدای خود گفتگو کند.
فریاد زد خدای من کجا هستی؟
صدا آمد: من بین مردم هستم.. تو کجاهستی؟؟؟
...
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند .
يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود .
اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همه چیز..
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .
بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت .
اين پارك درياچه زيبايي داشت . مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند
و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند .
درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.
مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد.
روز ها و هفته ها سپري شد .
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود .
پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد .
حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
اما هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار لبخندی زد و پاسخ داد : همچین چیزی امکان ندارد.
چون آن مرد یک نابينا بود...
من : می تونی حدس بزنی برات چی پیدا کردم ؟
نازی : سنگ واره ی سنجاقک ؟
من : کهنه تره !
نازی : فسیل فسفری گل آفتاب گردون ؟
من : بشرا ، بهش می گفتند بلبرینگ ماشین !
نازی : چه قشنگ ! مثل زمین قوس داره !
من : زنجیرشو با ساقه ی آخرین خوشه ی گندم بافتم !
آویزون کن گردنت !
نازی : کجا پیداش کردی ؟
من: زیر کوه بلند که الان صحراست ،
قبلا هم دریا بود !
نازی : نگاه کن بهم می آد ؟
من : آره ! خیلی !
مثل زهره به فلک !!!!
زنده یاد حسین پناهی
يك روز دل نشست با خودش فكر كرد ..
گفت :
از اين به بعد سنگ مي شوم..
سنگ شد و رفت ميان سنگ ها نشست.
اما . . .
عاشق یک سنگ دیگر شد...




